زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه لازم است ولی تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست میو چوال و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی ." زنش پاسخ داد :" عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."
بر گرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها
موضوع انشا: می خواهید در آینده چکاره شوید؟
" می خواهم فاحشه بشوم "
شاید اولین بار است که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است ...
" خب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است . این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثله مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند . من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثله خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست .
ولی یکبار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه ی ان خانم بیرون امد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است .
ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
...... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم ادم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذارند . ولی مردها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من .
زن ها همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودیشان می شود چون مامانم می گوید زن ها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی ادم مهمی هست . ادمهای زیادی به خانه اش می ایند . همه اشان مرد هستند .
برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می ایند بعضی وقت ها هم انقدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را اخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکارهایش انقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از انها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . ان روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می اورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می ایند دنبالش و این ور و ان ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند . "
پرنده گاه آنقدر سرگرم دانه چینی می شود که پریدن را از یاد می برد. گاهی سنگ کودکی بازیگوش یادآور پرواز است.
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. ...
When I born, I Black
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black.
And you White fella,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray
And you calling me colored...
هنگامي كه از زندگي نا اميدشدي برو در دل كوه فرياد بزن آيا اميدي هست؟ خواهي شنيد:
هست،هست،هست
هنگام مشكلات بنده خوب خدا،به خدا نگو مشكلات بزرگي دارم!!!بلكه به مشكلات بگو خداي بزرگي دارم فداي همه ي بنده هاي خوب و نيكوكار
نگاهم که می کنی، مهتاب سراسیمه از پشت ابرکان تاریک شب خیز بر می دارد و پنجره خاکی این خانه را روشن می کند.
نگاهم که می کنی، شب به صبح می رسد و پگاه روشن با هم بودن سر می رسد. اینسوی خانه همیشه به انتظار، من هستم و قابهای خالی از عاطفه بر دیوار.
آنسوی شهر، همه چشم توختگان به ابرکهای در برگرفته مهتاب. حقیقت ندارد اگر بگویم صبح نمی شود، صورت تب دار مهتاب، وقتی تو نیستی.
اما این را باور کن که وقتی تو هستی، نقطه کوچک رو به افق امید من، به سیاهی نا امیدی شب نمی رسد.
When you look at me, moonlight jumps out of the dark clouds and bright the dusty window of this house.
When you look at me, night gets the day and the morning of being together arrives. At this side of this house, somebody always waiting is me and the frames empty of affection on the wall. That side of city, everybody staring the clouds catching the moonlight.
Its not true if I say moonlight wont die with its red face when youre not here.
But believe it when youre here, the little tiny hole of hope to horizon wont catch the dark disappointment of night.
به نام اونی که خیلی ازش خجالت میکشم . بعضی وقتا روم نیس حتی دستم رو بسوش دراز کنم و ازش چیزی بخوام. کاش میشد کاری کرد که با افتخار از این دنیا رفت از این دنیایی که شرافتمندانه و پاک زندگی کردن توش خیلی سخته.
ولنتاین بر همتون مبااااااارک باشه دوستان

سلام آقای نجف زاده...
خدا میدونه که چقدر دلم میخواد با یکی مثل تو ساعت ها حرف بزنم ... ولی چه کنم که این روزگار از همه چی خستم کرده...حالا خیر سرمون ما که درس خوندیم و مثلا پزشک این مملکتیم و عمر و جوونی و زندگیمون رو فدای خدمت به ایرانمون در بدترین و سخت ترین شرایط آب و هوایی؛ کردیم وضعمون اینه خدا به داد بقیه این مردم برسه...
ای روزها هرکانال های تلویزیونو که ببینی حرف از انقلاب اسلامی عزیزمونه؛آخ که چقدر دلم میخواست که امامون...روح الله مون ...بت شکن زمانمون...خمینی مون... الان بود و من هم مثل قصه اون بچه مدرسه ای های کتاب های درسی بچگی هامون یک نامه می نوشتم برای امام و قصه غصه هامومی گفتم براش ومی گفتم که دور از چشم امام تو این مملکت چه بلاهایی که سر جوون های این مملکت نیاوردن....شاید هیچوقت لایق نمیشدم جوابی به نامه من داده بشه ولی به خدا قسم حتی اگه هیچوقت جوابی به نامه ام داده نمی شد حاضر بودم به اندازه همه عمرم چشم به راه بموندم....آخ که چقدراین روزها دلتنگ امام میشم....
باید خود را در خاکی حاصلخیز فرو برد و باید خود را بر لب جویباری ، چشمه ای و لااقل رطوبتی کشاند و تمام " بودن" خویش را آغوش گشود و در آن عرضه کرد تا آبستن مسیح شد، تا مریم شد و ... تا ... خدا شد! تا با خدا اشتباه شد! و این عظیمت شگفتی است ، نثلیث مسیحیت چنین اشتباه و عظیم و زیبایی است ،مسیح و مریم و خدا ،پسر و پدر و روح القدس هر سه یکی و آن یکی بزرگ، خدا، هر سه ! و علی اللهی ! خدا پنداشتن علی! چه اشتباه مقدسی ! علی چه شده است و تا کجا بالا رفته است که با خدا اشتباه میشود ! این اشتباهی است که تنها روح های بزرگ خارق العاده حق دارند بدان دچار شوند ! آدم های متوسط و نگاههای کوتاه چنین اشتباهی را نمی کنند و حق هم ندارند که جز آنچه را "درست است"
دکتر علی شریعتی
ای دادرس بیا که جهان سخت در هم است
از شش جهت فشار غم و درد و ماتم است
آه ای طلوع فجر ...
جان ها به لب رسید
از وحشت سیاهی شب های انتظار
آیا شود که دیده ی بیمار بی شکیب
بیند که صبح سر زد و خورشید بردمید...
بزرگترين خوشبختي آدم ها، بدبختي هاي کوچک است.
دکتر علی شریعتی